نقطه صفر

فکر کن که یه جایی توی بیراهه گیر افتادی، هی تقلا میکنی، ده قدم برمیگردی، دوباره یه موجی میزنه و نه قدم میبردت سمت خلاف مسیرت، بالاخره که یه قدم اومدی ، همین یه قدم‌ها نشون میده داری تقلا میکنی، نشون میده که هنوز مبارزه ای هست، نشون میده که هنوز تسلیم نشدی... 

  • De Sire
  • چهارشنبه ۲۹ فروردين ۰۳

خدایا شکرت

سال‌ها بود اینطوری مزه خوشی و لذت رو نچشیده بودم، سال‌ها بود که اشک شوق توی چشام ننشسته بود ...خدایا چطوری شکر کنم نفس کشیدن توی این مملکت رو؟ 

 

یه نفر از غزه پست گذاشته بود که بعد از ۱۹۰ شب آسمون غزه خالیه از هجوم اسرائیلی‌ها، همین یه قلم کافیه که هزاربار از خوشی پرواز کنم ... 

 

اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای.... 

  • De Sire
  • يكشنبه ۲۶ فروردين ۰۳

باهار

این روزا بیشتر تلاش میکنم قوی‌ترین نسخه‌ی خودم باشم، هروقت تقاضا میکنه که بغلش کنم، وقت کافی بذارم و با مکث و عشق بغلش کنم، سه ماه مداوم مریض بودن هرکسی که رو از پا میندازه، چه برسه یه بچه‌ی دو ساله رو، بعد از اینکه به اندازه کافی بغلش میکنم و از محبت سیر میشه، بالاخره می‌تونه بخوابه، در اتاق رو می‌بندم و پنجره رو باز میکنم،  صدای گنجشکا و بوی بهار اتاق رو پر میکنه، یه لحظه جا میخورم، با خودم میگم بهار شده ... اصلا حواسم نبود که بهار شده ... این چند روزه همه مختصات زمانی رو فراموش کرده بودم... راستی راستی بهار شده...

 

+ آقا ما خسته ایم

   شما که گردنت بلنده میتونی بگی باهار کدوم وره؟

  • De Sire
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۰۳

مونولوگ

 

می‌بینی منو، نمی‌بینمت ... بده... 

صبوری می‌کنی، جسورتر میشم...  بده ... 

باور دارم؟ نه ! لقلقه زبونه ... 

می‌تونم از پسش بربیام؟ نمیدونم ... 

حواسم هست که چقدر تاوان این ماجرا سنگینه؟ نه ... 

حواسم هست که این یکی دیگه بازی نیست؟ نه ... 

فرمون دست کدوم بخش وجودمه؟ احساس محض... بدون حتی ذره‌ای دخالت عقل... 

تا کی؟ نمیدونم ... 

چه حس‌هایی غالبه الان؟ حماقت، شوق، ترس ... 

چیکار باید بکنم؟ فکر، فکر، فکر ... فکر عمیق ... 

 

  • De Sire
  • دوشنبه ۲۰ فروردين ۰۳

تله

من فکر می‌کنم هیچ موضوعی جذاب‌تر از کشش به جنس مخالف برای آدمیزاد وجود نداره (در سطح زندگی مادی) ... اکثر آهنگا، فیلما، کتابا و قصه‌ها حول همین محورن، و حتی یکی از جذاب‌ترین قصه های قرآن ... 

قدیما که نوجوون بودم، فکر می‌کردم ازدواج مثل یه طلسمه، وقتی کسی ازدواج می‌کنه، اگر قبلا به کسی علاقه داشته، اون طلسم محوش می‌کنه... بعدنا که بزرگتر شدم دیدم نه ... انگار همون علاقه ها بزرگترین تله‌های زندگی آدما میشن 

 

چرا اینا به ذهنم رسید؟ این چند روز اخیر چند تا آهنگ که استقبال زیادی شده ازشون رو گوش کردم، دیدم چه مفاهیم تکراری‌ای فقط با الفاظ متفاوت خونده شده، و اکثرشون هم در مورد کسیه که دوسش داشتن و الان نیست، همون تله بزرگ زندگی... و چون خیلی ها درگیرشن اهنگاشون به اصطلاح میگیره ... 

 

چرا اینو اینجا نوشتم؟ چون با این مریضی خیلی طولانی و عوارض بعدش، حس لال شدن گرفته بودم، فقط خواستم از یه جایی شروع کنم :)) 

 

+ سلام :)

 

  • De Sire
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۰۲

وضعیت

هربار که خوابش میبره از سرفه بیدار میشه و انقد سرفه میکنه تا بالا میاره ... مثل اون روزا که تازه به دنیا اومده بود و فقط توی بغلم خوابش میبرد و من شبا مجبور بودم توی بغلم نگهش دارم و بخوابم ، سرشو روی شونه م گذاشتم و خودم تخت شدم براش شاید بتونه نیم‌ ساعت بخوابه یه کم آشفتگیش کمتر بشه ... اون موقعا سه کیلو بودی دخترکم ... اون موقعا بغلت که میکردم یکی از دغدغه‌هام این بود که شب از درد دستام خوابم نمیبره، الان دستام قوی شدن برای بغل کردنت، امیدوارم که روحم هم قوی‌تر شده باشه و قد کشیده باشه ... 

 

#از_این_ویروس_جدیدا

  • De Sire
  • شنبه ۱۴ بهمن ۰۲

وضعیت

دنیا جای عجیبیه، خیلی عجیب، از بچگی از مریضی می‌ترسیدم، و مثل همه خصوصیات دیگه این ترس هم توی مادری هزار برابر خودشو نشون میده، حالا هر سه مون مربض شدیم، به قول مردم از این ویروس جدیدا گرفتیم، و من مجموعه علایم رو به صورت تمام و کمال کسب کردم، می‌تونم استراحت کنم؟ خیر:) دخترک از دراز کشیدن و ملول بودن من مضطرب میشه و من باید سرحال باشم، میتونم شبا بخوابم؟ خیر :) دخترک اذیته و هر ده دیقه یه ناله می‌کنه و باید بلند شم رسیدگی کنم، الان در چه وضعیتی هستم؟ در حالیکه ساعت دو خوابیدم تا ساعت پنج، به صورت پاره پاره و سر جمع چند تا یه ربع، و در حالیکه با انواع مسکن‌ها کمی درد و تبم بهتر شده، ساعت ۷ صبح دارم با دخترک نقاشی می‌کشم ... 

زندگی به من و ترسام اهمیتی نمی‌ده، در جریانه، و من باید خودمو باهاش همراه کنم ... 

+ هفته پیش شاکی بودم از اینکه اینجا تنهاییم، که روزا کسالت‌بار و تکراری میگذره، هرچند که گاهی به خودم تذکر می‌دادم که برای همین روزمرگی‌های با آرامش باید خوشحال باشم، اما این گزاره توی عمق وجودم اثر نکرده بود،و حالا آرزوی همون تکرار کسالت بار رو دارم ...

 

+ عین صاد میگه اگه در مسیر باشی رنج‌ها تو رو به جلو هل میدن ، و اگه توی بن‌بست باشی له‌ت میکنن، خیلی بهش فکر میکنم که توی مسیر بودن چه تعریفی داره ... 

 

+ میشه دعامون کنید لطفا؟

  • De Sire
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۰۲

بابا ۲

«وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَٰکِنْ لَا تَشْعُرُونَ»

 

دیروز زل زده بودم به عکس پنج شهید ایرانی دمشق ... اسمشون رو‌ بلند بلند میخوندم ، دلم میخواست اسمشون توی ذهنم بمونه، رفتم اسمشونو سرچ کردم ببینم هرکدومشون چه قصه‌ای دارن، ببینم کدومشون بچه‌ای دارن که اولین روز پدر بدون بابا  رو میگذرونه، ببینم کدومشون همسری دارن که اولین روز مردِ بی‌تکیه‌گاه بودنش رو به عزا می‌شینه... از پدر و مادراشون چه قصه‌ای هست... خدایا تو مراقبشون باش... :(

 

 

این متن خانم عسگرنجاد حرفاییه که من نتونستم بیارم توی کلمات ... : 

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

روایتی از خانه‌هایی که از دم درشان تشییع را شروع می‌کنیم، اما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم آن طرف دیوارهایشان زنی چطور دوام می‌آورد…

 

✍🏼پرستو علی‌عسگرنجاد 

ما گریه‌هایمان را می‌کنیم، غصه‌ را کلمه به کلمه فرومی‌بریم و شانه می‌بریم زیر تابوت‌های سبک. هیچ هم نمی‌بینیم فرشته‌ها پیش از ما شانه زیر بار بدرقهٔ خلیفة‌الله‌ها برده‌اند و بیش از ما گریه کرده‌اند.

 

خوب که گریه‌ها و دعاها و نفرین‌ها و سخنرانی‌هایمان را کردیم، پیرهن و روسری مشکی را درمی‌آوریم و می‌آویزیم به تن معطل رخت‌آویز. باشد تا عزای بعد.

 

بعد، زنی از این‌جای عمرش به بعد، هیچ‌وقت «حاج‌صادق»ی ندارد که به او پیامک بدهد: «عزیزم بعد ندبه یه ظرف حلیم می‌گیری؟» که وقتی مردش با حلیم رسید، نان برشته و حلیم گرم را به شوق از دستش بگیرد و بگوید: «دستت درد نکنه. یاد امام‌زاده صالح و حلیم سیدمهدی افتادم که قدیما بیشتر با هم می‌رفتیم. یهو هوس کردم! به یاد جوونیامون.»

 

بعد، زنی دیگر «علی» ندارد که زنگش بزند بگوید: «علی‌جون مدرسهٔ دخترا اردوی پدردختری گذاشته. اگه می‌شه مأموریتت رو عقب بنداز این یه روز رو باهاشون باشی. یه ماهه ندیدنت دلتنگن.»

 

بعد، زنی دیگر «سعید» ندارد، «محمدامین» ندارد، «حسین» ندارد، تو بگو مرد ندارد، تکیه‌گاه ندارد، پشت و پناه ندارد که به سینهٔ فراخ مردانه‌اش سر بگذارد و خستگی ظرف شستن‌ها، جاروکشیدن‌ها، بچه‌بزرگ‌کردن‌ها، مقاله‌نوشتن‌ها، جلسه‌رفتن‌هایش را با یک بازدم عمیق، از تن به در کند.

 

من و تو زندگی‌مان را می‌کنیم، گاه‌گداری دلتنگ می‌شویم و فاتحه‌ای می‌خوانیم

هزارهزار زن اما دلتنگی را زندگی می‌کنند و لبشان به فاتحه‌خواندن هم باز نمی‌شود که خیلی بهتر از من و تو «بل احیاء عند ربهم یرزقون» را می‌فهمند.

 

این روزها، این روزهای دردِ بیش از پیش، این روزهای سوگواری پس از سوگواری، این روزهای مشکی پس از مشکی، احتیاط کنیم.

این روزها هرجا هستیم و هر حرفی می‌زنیم، حواسمان را بیشتر جمع کنیم. شاید یکی از همین زن‌ها حوالی‌مان باشد، زنی که هزاربار شنیده «حق مأموریت دلاری‌ش خوب بود، تلف‌شدنش بده؟» و چادرش را محکم گرفته تا نگذارد حتی از لب پر چادرش، چشم نامحرمی به زخم‌های شرحه‌شرحهٔ تنش بیفتد. دلتنگی برای فراخنای شانهٔ مردانه و عطر حلیم سیدمهدی و خنکای صبح امام‌زاده صالح علاج دارد. جای زخم زبان اما هیچ وقت خوب نمی‌شود.... 

  • De Sire
  • سه شنبه ۳ بهمن ۰۲

بابا

دیشب همسر به دلایلی نتونستن بیان خونه، از دیروز صبح دخترک باباشو ندیده بود، به سختی و با بهونه‌گیری‌های زیاد برای پدرش بعد از حدود دو ساعت بالاخره خوابید، نصفه شب چندبار بیدار شد و بدون اینکه گریه کنه با غصه میگفت بابا برمیگرده، و نهایتا ساعت ۴ کلا بیدار شد و دیگه نتونست بخوابه، واضح بود که با کابوس از خواب بیدار میشه... اینو اینجا نوشتم تا حواسم باشه که چقدر شب‌بیداری‌ها و بغض‌ها و سختی‌ها به همسرای شهدا بدهکارم ... چقدر جنگیدن برای این خاک رو به چشمای منتظر بچه‌های شهدا بدهکارم... و من تمام دیشب وقتی تو دل بچه‌م امید می‌کاشتم که فردا بابا برمیگرده، به این فکر می‌کردم که شما چطوری بچه‌هاتون رو آروم می‌کردید وقتی می‌دونستید بابا دیگه برنمی‌گرده... الحمدلله رب العالمین بذری که همسرای شما کاشتن درخت تنومندی شده که دیگه کسی نمی‌تونه بهش چپ نگاه کنه، الحمدلله که همه‌مون توی سایه این درخت در امنیتیم... هرچند که رنجیده‌خاطریم از اراجیف یه عده همسفره‌ی کوردل که توی این سایه امن زندگی می‌کنن و مشغول خوش‌رقصی برای دشمنن، ولی اینم میگذره ... «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ»... 

 

+ سیلی دیشب نوش جون همه کسایی که شاد شدن از پر پر شدن زائرای حاج قاسم ...

  • De Sire
  • سه شنبه ۲۶ دی ۰۲

شکلات کذایی

+ این متن توسط یه مادر عصبانی که بچه‌ش رو برده بود بیرون سرحال بشه ولی الان بیشتر اعصابش خورد شده نوشته شده

 

 

بچه‌تو بردی پارک، مدلت اینجوریه که توی پارک به بچه سخت نمی‌گیری که به اینجا دست نزن، اونو برندار و ... در نتیجه دستاش سیاه شده از بس بازی کرده و به همه چی دست زده، مثل همیشه کوتاه‌ترین مسیر به خونه رو پی میگیری و میری سمت خونه، بچه بهونه ی تنقلات میگیره، با خودت فکر میکنی چی بگیری که دست نزنه بهش، آهان شیرموز! خب پروژه‌ی بهونه‌گیری به خیر میگذره که یهو سر و کله ی یه پیرمردی پیدا میشه میاد اون شکلات جادویی!!!! رو از جیب مبارک درمیاره و میگه بیا باباجان، شکلات رو میگیری و تشکر میکنی، از اون شکلات‌هاست که احتمالا مدت زمان زیادی مونده و مثل سنگ شده، بچه‌ت این مدل  شکلات‌ها رو چجوری میخوره؟؟ اینجوری که دستش میگیره و می‌مکدش و در نتیجه دستش رو کاملا توی دهنش می‌کنه، بنابراین بهش میگی مامان‌جان صبر کن برسیم خونه دستاتو بشوریم بعد بخوریم، و بچه طبیعتا نمی‌پذیره و تمام مسیر و حداقل نیم ساعت بعد از رسیدن به خونه گریه شدیددددد به خاطر ماجراهای اون شکلات ادامه داره ... ازتون خواهش می‌کنم اون شکلات‌های مبارک جادویی رو توی جیب‌هاتون نذارید و پخش و پلا کنید بین بچه های مردم :/ اه :/ 

 

+ وی بعد از اینکه این متن را می‌نویسد و اندکی از انرژی منفی‌اش تخلیه می‌شود، طبق معمول دچار عذاب وجدان شده و «آخی بنده خدااااا که قصد بدی نداشت»، «طفلکی پیرمرده می‌خواست محبت کنه دیگه» و از این قبیل جملات به مغزش حمله می‌کنند و تصمیم می‌گیرد این پست را حذف کند، اما با جملاتی مثل «بذار بمونه شاید حداقل یه نفر عبرت بگیره اول با مادر مشورت کنه بعد شکلات بده» مقاومت کرده و پست را حذف نمی‌کند. 

 

+ اثر عذاب وجدان تیتر رو از شکلات منحوس به شکلات کذایی تغییر داد :))

  • De Sire
  • دوشنبه ۲۵ دی ۰۲
الحمدلله علی کل حال