دزیره

هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست...

دزیره

هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست...

دزیره

یا عُدَّتی عِنْدَ شِدَّتی، وَ یا غَوْثی فی کُرْبَتی...

طبقه بندی موضوعی

۴۸ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

سر کشیدم تو را و تشنه‌ترم ...

چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۵۷ ق.ظ

یه نفر از بستگان نزدیک ما، یه اخلاقای خاصی داره، بخوام خلاصه بگم اینطوریه که حریم آدم‌ها رو کاملا نادیده می‌گیره، توقعات آزاردهنده داره از بقیه، و به روش‌های مختلف خواسته‌هاش رو به بقیه تحمیل می‌کنه، و روش برخورد اکثر اطرافیان باهاش چطوریه؟ کوتاه اومدن! تنها کسی که مدام داره باهاش کلنجار می‌ره تا حد و مرزش رو باهاش مشخص کنه منم، و البته خب من از لحاظ جغرافیایی بهش نزدیک‌ترینم. و به خاطر همین روشی که من توی ارتباط باهاش دارم، سالی یکی دو بار با من قطع رابطه میکنه بعد دوباره خودش برمیگرده، امشب با خواهرم در مورد این بنده خدا صحبت می‌کردم، بهش گفتم شما با کوتاه اومدن‌هاتون دارید به منم ظلم می‌کنید ، چون همه‌ی بار تعیین حدود رو روی دوش من انداختید، خواهرم میگفت ما فداکاری میکنیم و ترجیح میدیم خودمون اذیت بشیم و برنجیم تا اینکه اونو برنجونیم ... از سر شب ذهنم درگیر حرفاشه. از طرفی به خاطر همون مسأله نزدیک بودن به من و دور بودن از دیگران، کاری که بقیه دارن میکنن برای من ممکن نیست، چون اینطوری همه زندگیم وقف اون فداکاری میشه، از طرف دیگه، حتی اگه مثل بقیه فقط سالی چهار پنج بار میدیدمش بازم حاضر نبودم اینطوری جلوش کوتاه بیام تا بهم ظلم کنه... واقعا تعریف آدم خوب بودن اینه ؟ اینکه به آدمی که به وضوح داره جفت‌پا می‌پره وسط زندگیت بفرما بزنی؟! 

 

+

آه پیمانه ای دگر که هنوز

 می گدازد ز تشنگی جگرم

چه شرابی تو ؟ وه چه شورانگیز

 سرکشیدم تو را و تشنه ترم 

#سایه

 

 

 

  • ۶ نظر
  • ۱۴ فروردين ۰۴ ، ۰۱:۵۷
  • De sire

روزه‌داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست ...*

يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۴۰۴، ۰۵:۵۵ ب.ظ

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا أَکْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ وَ یَا خَیْرَ شَهْرٍ فِی الْأَیَّامِ وَ السَّاعَاتِ‏

بدرود اى گرامى ‏ترین اوقاتى که ما را مصاحب و یار بودى، اى بهترین ماه در همه روز‌ها و ساعتها

 

+ خدانگهدار ماه عزیزی که نمیدونم عمرم به دیدن دوباره ی تو کفاف میده یا نه ... 

 

*دیگران را عید اگر فرداست مارا این دمست

روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

 

#سعدی

 

+  عیدتون مبارک ... 

 

  • ۸ نظر
  • ۱۱ فروردين ۰۴ ، ۱۷:۵۵
  • De sire

از شنبه

جمعه, ۹ فروردين ۱۴۰۴، ۱۲:۵۹ ق.ظ

به نظرم اصلا شروع خوبی نبود برای ۴۰۴، ان شاء الله از ۴۰۵ :) 

 

 

 

- سال نو مبارک 

  • ۸ نظر
  • ۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۰:۵۹
  • De sire

عکس پروفایل

شنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۳، ۰۵:۳۰ ب.ظ

کاش این عکس شخصیت گذاشتن روی پروفایل خانوما منسوخ بشه، داری با دوستت حرف میزنی همه ش حس می‌کنی مثلا حاج قاسم داره نگات میکنه ... حالا باز اینا خوبه، چرا عکس همسرت رو میذاری روی‌ پروفایلت مسلمون؟ :(( 

یکی از دوستام امروز یه کاری داره که خیلی به من پیام میده، هی عکس همسرش با لبخندددد میاد بالای پیاما :(( یا صاحب الزمان :))

  • De sire

ذهن خسته ...

چهارشنبه, ۲۲ اسفند ۱۴۰۳، ۰۲:۲۷ ق.ظ

هیچوقت در این حد از شبکه های اجتماعی خسته نبودم 

خیلی خیلی دلم میخواد نباشن ، هیچکدومشون ... 

فکر می‌کنم بهترین راه برای من که توی هرکدومشون یه کار مهم دارم، انتقالشون به فضای تحت وب باشه... نمیدونم همه‌شون این قابلیت رو دارن یا نه ...

  • ۵ نظر
  • ۲۲ اسفند ۰۳ ، ۰۲:۲۷
  • De sire

هذه الدنیا الدنیه ...

دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۴۰۳، ۰۵:۳۷ ق.ظ

*اگر روحیه حساسی دارید و انتخابتون حذف اخبار ناگواره، این متن رو نخونید

اگه روحیه حساسی هم ندارید بازم نخونید ... :( 

 

 

خانوم دکتری رو توی فضای مجازی دنبال می‌کنم که قبلا توی یکی از بیمارستانای تهران بود و الان کربلاست، توی بیمارستانشون پزشک و پرستار سوری زیاده، و همینطور علوی‌های سوری هم هستن، پریشب یه استوری گذاشته بود از صفحه گوشی همکارش، یکی از دوستان اون همکار از علوی‌های ساکن سوریه بود که بچه‌ش رو بغل کرده بود و ارتباط تصویری گرفته بود با دوستانش برای خداحافظی، و ظاهرا اون لحظه داشته میگفته که نیروهای جولانی دارن در رو میشکنن که بیان تو... من توی اون لحظه موندم، دنیا برام همونجا توی چشمای اون زن متوقف شده، دیگه چیزی برام طعمی نداره، خوشی؟ درد؟ خستگی؟ هیچ ... حس میکنم همه دنیا فقط چشمای اون زنه... نمیدونم چی باید بگم که درونیاتم دچار نزول نشن، کلمه ای رو پیدا نمیکنم که ظرف احساسم بشه ... چه روزا دیدیم به خودمون توی این چند سال اخیر... «و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و الیک المشتکی...» ، چه پیر شدیم توی اوج جوونی ... 

توی این مدت خیلی وقتا از خودم پرسیدم که وظیفه ی ما چیه؟ ولی الان می فهمم همیشه شعار بوده، الان دلم میخواد با همه وجودم بفهمم که ما توی جنگیم، و اگر بیکار و باطل و تنبل و بی هدف و باری به هر جهت و کسل داریم روزگار میگذرونیم، وای بر ما ... وای بر ما ... مگر میشه حس کنی دشمن دم در خونه یه زن با بچه‌ی کوچیکش وایساده و داره در رو میشکنه بیاد تو، و تو بیکار نشستی ... اون مادر امروز اونجاست، فردا جای دیگه ای، تحت ظلم دیگه ای، توی قصه ی دیگه ای ... دنیا انگار همینه، جنگه ... جنگ ... و ما سربازیم ... 

 

اینو نوشتم برای خودم چون انسانم و اهل گذر و فراموشی، نوشتم که هر روز بخونمش ... که هر روز این داغ رو تازه کنم ... :( آه ... 

  • ۴ نظر
  • ۲۰ اسفند ۰۳ ، ۰۵:۳۷
  • De sire

زندگی...

يكشنبه, ۱۹ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۲۱ ق.ظ

یه زمانی که نومامان بودم،  بلد بودم از مثال‌های رویین تن بودن مامانا یه پست پر آب و تاب دربیارم ولی الان روئین تن بودن جزئی از روتین زندگیم شده و حرف خاصی ندارم در موردش بزنم :)) فکر کنم همه مامانا و البته بخشی از باباها* میدونن چی میگم... توی شیش هفت روز چندین بار به خاطر ویروس و تب و لرز و عفونت شدید گلو و بدن درد و ... آنتی بیوتیکای جورواجور تزریقی و خوراکی و انواع کوروتون که در تمام عمر ازشون حذر کردی رو مثل نقل و نبات ریختن تو جونت ؟! پاشو بابااا این لوس بازیا چیه، پاشو کتاب داستانتو بخون بچه آسیب روحی می بینه:)) ، گرفتی تخت خوابیدی بعد شونصد تا داروی خواب آور؟!!! پاشو پاشو سحری رو آماده کن ، آلارما رو هم کوک کن که همسرت سحری خواب می مونه کل روز باید گشنگی بکشه :))

چی؟؟؟ بعد از سرُم و آمپولای مسکن بخوابی؟! وااا مگه نمیدونی خانواده همسرت توقع دارن بری سر بزنی :)) 

 

+ متن انسجام و وجهه ادبی نداره؟!!! دیگه زورم به وبلاگم که می‌رسه براش کم بذارم:)) 

 

* گفتم «بخشی از باباها» چون بعضی باباها اینطوری ان که کل عالم مریض بشن و اینا مریض نشن انقد که ... :))

 

  • De sire

لکنت می‌اندازد نگاهت در زبانم *

دوشنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۳، ۰۷:۳۷ ب.ظ

جابجا کردن حروف در  کلمات و عبارات، یه نوعی از اشتباهات کلامیه، که فقط در خودم دیدم :/ همینقدر خاصم من :/ مثلا بقض قبر به جای قبض برق، ساییت چرد شد به جای ... اگه گفتید؟! و امروز در حماسه ای دیگر خیلی جدی داشتم میگفتم خُرب شَمر، و همسرم که پرسید چی و من دوباره همینو تکرار کردم تازه فهمیدم که دوباره حماسه آفریدم:)) اینم که حتما متوجه شدید چیه؟:))

 

اگه شمام حماسه آفرین هستید اعتراف کنید :)

 

 

*لکنت می‌اندازد نگاهت در زبانم 

دردت به جا... دردت به جا... دردت به جانم!

#صدیف_کارگر

 

  • De sire

ای روزه ام از خوردن غم های تو باطل ...*

شنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۳، ۰۷:۱۴ ق.ظ

ساعت از‌ هفت گذشته، از ۴ و نیم بیدارم ، دخترک خواب بد دیده بود... 

قبلا وقتی خواب بد میدید به هر روشی شده تلاش می‌کردم بخوابونمش ، جنگ اعصاب می‌شد، یه بار به خودم گفتم می‌فهمی که الان دلش نمیخواد بخوابه؟! نصفه شبی بهش گفتم بریم نقاشی بکشیم؟ از اون به بعد وقتی خواب خیلی بدی می بینه که دیگه دلش نمیخواد بخوابه، میگه بریم نقاشی بکشیم؟ و معمولا نقاشی چیزی که خوابشو دیده رو میکشه... بدون اینکه اصرار کنم برای برگشتن به رختخواب، هرچقدر بخواد بیدار می مونه... الان خوابیده و من احساس میکنم توی یه برهوت بی پایان، وسط دنیا نشستم ... 

 

+ همسر میگه از وقتی مامانم رفته، صبحا که چشمامو باز میکنم، اول از خودم می‌پرسم مامان هنوز هست؟ و وقتی یادم میاد که دیگه نیست، غم بزرگ نبودنش میریزه توی دلم، ... یا ایهاالعزیز... ببخشید که من برای شما اینطوری نیستم، من اگه عاشق شما بودم، صبحا که چشمامو باز می‌کردم ، غم نبودن شما باید می‌ریخت توی دلم، شما که هزاران بار نزدیک ترید از مادر به ما ... کاش لایق این غم بودم ... 

 

 

*یک عمر، شکسته است دلم مثل نمازم

 

ای روزه ام از خوردن غم های تو باطل!

 

#عبدالحمید_ضیایی

 

  • De sire

حرام است

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۳، ۰۶:۰۴ ق.ظ

شهید بزرگوار، مطهری، در کتاب بی نظیر آزادی معنوی، فرمایش بسیار ارزنده ای دارن (سعی کردم خیلی تعریف کنم ازشون که شوخی آتی رو به دل نگیرن) با این مضمون که «عزیز من وقتی روزه میگیری انقدر سحری و افطاری نخور و انقدر نخواب که هیچ گرسنگی ای اون وسط احساس نکنی، روزه برای سختی کشیدنه»، حالا سر سفره‌ی سحری احساس می‌کردم که شهید مطهری نشستن اینجا هرچی میخوام بخورم میگن «عه بسه دیگه احساس میکنم داری سختی نمیکشی»، «سالاد؟! نه دیگه اون حرامه»، «انقدددد آب نخور دختر دیگه تشنه ت نمیشه» ...  

 

 

پ.ن : امیدوارم تونسته باشم مطهری درونتون رو بیدار کنم و ماه رمضون حسابی حرام باشید ... 

 

التماس دعا

  • De sire