دزیره

آرزویم بود و با خلقی بیانش کرده ام ... وای بر من آرزوی دیگرانش کرده ام...

دزیره

آرزویم بود و با خلقی بیانش کرده ام ... وای بر من آرزوی دیگرانش کرده ام...

"فلانی" به یکی میگه  "داشتم فکر میکردم موهاتو کوتاه کنی بهتره، فلان مدل بزن بعدشم رنگش کن" (جلوی شوهر اون بنده خدا) 

چند ساعت بعد به یکی دیگه میگه رنگ ابروهات رفته بهتر شدیا ....


با خودم میگم : یادم باشه چه صورت زشتی داره اظهار نظر در مورد بقیه وقتی ازت نظر نخواستن.  به خودم میگم "ادب از که آموختی..." و یادم میاد که خیلی از موقعیتای زندگیم میگم اگه این "فلانی" بود چیکار میکرد من اون کارو نکنم. بیاید مثل فلانی نباشیم.

تمام روز برام پیامای عاشقانه میفرسته، روی تخته می نویسه خانوم عاشقتونم، ولی نگاهش رو همیشه میدزده ... باید مدل دوست داشتن آدما رو بشناسیم. شاید کسی حتی اون نوع دوست داشتن از طریق نوشتن رو هم نتونه ابراز کنه ....


*عنوان برگرفته  از غزلی سروده ی  فرامرز عرب عامری

از مزایای ازدواج اینه که از هندزفری بی نیاز میشی . چون همیشه باید گوشی هوشیار و شنوا برای شنیدن صدای یار داشته باشی :-)





وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ( آیه 30 سوره فرقان)


در آن روز رسول (به شکوه از امت در پیشگاه رب العزّه) عرض کند: بارالها (تو آگاهی که) امّت من این قرآن را به کلّی متروک و رها کردند. (ترجمه آقای الهی قمشه‌ای)




در این مورد حدیثی هست از امام صادق علیه السلام که میفرمایند : قرآن عهد خداوند به سوی بندگان می باشد. همانا سزاوار است هر مسلمان هر روز به آن عهد نگاه کند و از آن 50 آیه بخواند. ( اصول کافی )


میدانی، زن بودن کار سختی ست، بعضی وقت ها باید آرام و یواشکی اشک هایت را پاک کنی و طفل نوپای زندگی ات را بغل کنی که مبادا خم به ابرو آوردنت ، خم به ابروی زندگی ات بیاورد... مهم نیست چه حال و احوالی داشته باشی، در هر صورت پیش از هرچیزی تو مدیر خانه ای، بخندی میخندانی ، اخم کنی تلخ میکنی زندگی را، به کام خودت، به کام همه... تا وقتی زن خانه ای نشده ای نمیتوانی بفهمی چرا مادرها آنقدر مادرانه رفتار می کنند. انگار خواه ناخواه باید این قواره را بدوزی و به تن کنی وگرنه باید کم کم سرمای جان سوزی که به جان زندگی ات می افتد را تحمل کنی ...


* عنوان برگرفته از نام فیلمی به کارگردانی مارتن برست


نه مردم از دوریت نه زندگی کردم 

چشمانم میسوزد ولی احساس میکنم هیچ علاقه ای به توی رختخواب رفتن ندارم . دلم میخواهد ساعت ها بنویسم. انقدر که بی اختیار خوابم ببرد. امشب وبلاگی را میخواندم که در مورد علت وبلاگ نویسی پرسیده بود. میدانی ادم باید خیلی خوش شانس باشد که اطرافش کسی را داشته باشد که حرفش را بفهمد و محرمش باشد. باید هر دو را داشته باشد تا ادم را از پناه بردن به نوشتن بی نیاز کند. البته جنبه های دیگر وبلاگ نویسی که ربطی به این قضیه ندارد. فقط در مورد وبلاگ نویسی برای سبک شدن مصداق دارد. در بازه هایی از زندگی ام خدا نعمت داشتن چنین ادم هایی را نصیبم کرده اما متاسفانه به دلایل مختلف و شاید هم غیر مختلف از دستشان داده ام.... حالا احساس میکنم ادم های محرم زیاد دارم ولی خلا ادمی که حرفم را بفهمد ازارم می دهد... 

نیازم به نوشتن را به شدت احساس میکنم. احساس میکنم دنیایی از حرف ها توی سرم میچرخد و هرلحظه ممکن است مغزم را منفجر کند ...

نیاز دارم با خودم خلوت کنم، برای خودم بنویسم ، و کماکان همان دلهره ی امن نبودنِ قلم و کاغذ اذیتم میکند و تنها راهی که برایم می ماند اینجا نوشتن است ... باید به دنیای وبلاگ نویسی برگردم

بعضی وقتها همه چیز عجیب و غریب به هم می پیچد. جرقه های ساده بغض توی گلویم می نشانند و من واقعا نمیدانم باید برای حل کردنش چه کنم. دلم میخواهد زمان بپرد به ساعت ها بعد یا روزها بعد... 

بعضی وقت ها دلم میخواهد تنها شوم. خیلی تنها. احساس میکنم فقط تنهاییست که حرف ادم را بی کم و زیاد می فهمد 

وقتی چشمانت را میبندی و ارام میخوابی، در چهره ات یک اسطوره می بینم. یک اسطوره که وقتی بیدار است تمامِ تمامِ تمام تلاشش را برای آرامشم به کار می گیرد و کوله بار خستگی هایش را با وجدانی اسوده به دنیای خواب هایش میبرد ... وقتی  میخوابی به ارامشت حسودی میکنم ...