مکث

زیر ماهیتابه را کم میکنم. چراغ اتاق را خاموش میکنم. پنجره را باز میکنم. روی تخت طوری که آسمان را ببینم دراز میکشم... جز ابر چیزی نمی بینم... سی سالگی سن عجیبی ست. دنیا برایت رنگ دیگری میگیرد(شاید برای هرکس این انفاق در سن خاصی می افتد). بیشتر مکث میکنی. بیشتر نگاه میکنی. بیشتر عمیق می شوی... توی ذهنم صداهای مختلفی می آید. بلندترینش این است: مرگ اتفاق خوبی ست اگر خوب زندگی کرده باشی ... 

  • De Sire
  • سه شنبه ۱۵ مهر ۹۹

قاب دلخواه خانه من

از همان روزهای اولی که وارد بیان شدم و این چالش ها و دعوت به چالش ها را میدیدم، هیچ کدامشان به اندازه این چالش "قاب دلخواه خانه من" مرا به فکر فرو نبرده بود. از روز اول این چالش، نوشته های دیگران را در مورد قاب دلخواهشان میخواندم و حسرت میخوردم. به اینکه چرا منِ نوعروس هیچ قابِ دلخواهی در خانه ام ندارم. اولین کاری که کردم نق زدن بود. به همسرم. به کسی که از روز اول زندگی مان تمام تمام تمام تلاشش را کرده تا من بخندم و از زندگی لذت ببرم. نق زدم که "من هیچوقت این خونه رو دوست نداشتم". من همیشه دوست داشتم در خانه ای زندگی کنم در یک منطقه ی خوش آب و هوا، که حیاط بزرگی داشته باشد، که پنجره اتاقم رو به حیاط باز شود. که صبح با صدای پرنده ها بیدار شوم. میز مطالعه ام را رو به حیاط بگذارم و کیف کنم و لذت ببرم از سرسبزی بهار و تابستان و سرمست شوم از نم نم باران و برگ ریزان و سفیدپوشی درخت ها در پاییز و زمستان. حالا اما تا خرخره پر میشوم از دود و الی آخر...

 

چند روزی فکر کردم ... به اینکه کجای این خانه را دوست دارم، به کتابخانه‌ام فکر کردم، که چرا دوستش ندارم.... فهمیدم چون هیچوقت وقت کافی صرف کتاب‌هایم و لذت بردن از ان‌ها نکرده‌ام. چون همیشه در تصورم یک کتابخانه‌ بزرگ را میدیدم که حالا ندارمش. به دکور خانه فکر کردم که چرا دوستش ندارم؟ چرا هیچوقت تلاشی برای بردنش به سمتی که دلخواهم بوده نکرده ام؟ چون همیشه منتظرم خانه دلخواهم را "بخریم" و بعد برای زیبا شدنش تلاش کنم. چرا به گل‌هایمان رسیدگی نمیکنم؟ چون همیشه در تصورم خانه ای نورگیر که انواع گل‌ها را بتوان در آن پرورش داد را دیده ام، و حالا از اینکه گل‌های زیادی قابلیت زنده ماندن در این نور و تهویه را ندارند توی ذوقم خورده و بیخیالِ گل و گیاه شده ام...

 

فکر میکنم ... به اینکه چقدر ایده آل هایم روی زندگی ام سایه انداخته اند. آنقدر که از چیزهایی که دارم لذت نمیبرم. 

کمال‌گراها باید با خودشان هم بجنگند تا از زندگی لذت ببرند. باید بروم سراغِ نوشتنِ لیست داشته‌هایم ... داشته‌های ارزشمندی که هیچوقت نمی بینمشان . قاب‌های زیبای دلخواهِ من که زیر سایه‌ی ایده‌آل‌ها مخفی شده‌اند و من چشم به آرزوهایی دوخته ام که مطمئنا هیچوقت به آن کمالِ دلخواهِ من برآورده نخواهند شد چون همیشه نقصی در کار هست... 

 

 

پ.ن : نمی‌دانم این چالش از کجا آغاز شده است اما باید ممنون باشم از آغازگرانش که مرا به فکر فرو بردند

  • De Sire
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹

تمرکز

زندگی کردن سخت‌تر از چیزی‌ست که فکرش را بکنی. شاید یک "برای من" باید به ابتدای جمله اضافه کنم. به هرحال برای من عمیق شدن، متمرکز بودن، درمسیر بودن، گاهی حتی به یک خنده‌ی اضافی، به یک جمله مهمل گفتن، به یک فکر پوچ کردن بند است. تلاشی که با صرف زمان زیادی به بار می‌نشیند به راحتی از دست می‌رود.

گاهی با خودم فکر می‌کنم می‌شود در سی سالگی دوباره متولد شد. دوباره تاتی‌کنان زمین خورد و بعد با زانوان زخمی و صورتی خیس اشک، سرپا ایستاد و آرام آرام راه رفتن را آموخت. 

باید قبول کنم اگر به موقع رنج زمین خوردن را تحمل نکرده‌ام، حالا باید خودِ سی ساله‌ام را وادار کنم بپذیرد که خیلی هم بزرگ نشده، خیلی هم یاد نگرفته، خیلی هم نباید خودش را دست بالا بگیرد...

 

 

پ . ن : وقتی می‌نویسم، ناخوداگاه اشک چشم‌هایم را تر می‌کند. این واژه‌هایی که سال‌ها رفیق همیشگی‌ام بودند، مدت‌ها در صندوق خاطرات خاک خورده اند و من هم‌نشین پست‌ترین، سطحی‌ترین و هزل‌ترین نوعِ گفتمان در طول زندگی‌ام شده‌ام ... وای بر من که چه ارزان فروخته شدم. وای بر من ....

 

  • De Sire
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹

آغاز

امروز هم سپری شد. نمی‌دانم کجا هستم و به کجا رهسپارم. فکرهای فشل کننده‌ی آزاردهنده سر راهم را گرفته‌اند. می‌خواهم بایستم و دوباره حرکت کنم اما مقصد دلخواهم را نمی‌یابم. شاید خیلی چیزها برایم بی‌معنی شده‌اند. باید بلند شوم و شروع کنم. باید جان تازه‌ای در رگ‌های زندگی‌ام جریان یابد. باید آدم دلخواه خودم باشم. 

تا امروز که اولین موی سپید را در میان گیسوانم می‌بینم، هیچ‌گاه حسرت بازگشتن به گذشته را نداشته‌ام. کدام گذشته؟ کاش این گذشته از آن من نبود و من هیچ پیوندی و هیچ خویشاوندی‌ای با خودم نداشتم.  کاش... از این‌که عدم در میان کاش‌هایم قد علم کرده‌است می‌ترسم. این چه بودنی‌ست که به نبودنش می‌ارزد. 

این بازی نقطه آغاز دوباره‌ای دارد؟ این بازی بازیگر جدیدی را می‌پذیرد؟ می‌خواهم "من" دیگری خلق کنم. "من" دیگری که بر فراز ویرانه‌های گذشته بایستد، بر جنازه‌ی "من" پیشین نماز گزارد و در این خاک بذر امید بکارد ... 

 

سوم شهریور ۹۹

  • De Sire
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹
الحمدلله علی کل حال